
فلفلی
این ساندویچ و دوغ آبعلی خیلی برام خوشمزه بود
بعد خرید وسایل جهیزیه بود ،پدرم ما رو فلافلی برد که بچگی های خودش همیشه میرفت
مغازه در کوچه قدیمی بود ساختان و بنا همون بود تغییری نکرده بود ، پیرمرد با روپوش سفید و تمیز و لبخند مهربونی خوش آمد گفت مغازه کوچیک و تمیزی داشت ،رادیو قدیمی داشت که کار میکرد،با حوصله آشپزی میکرد
هوا خیلی گرم بود ما هم بازارگردی کرده بودیم
حسابی گرسنه بودم،چشمم که به فلافل خورد،نون های فلافل برام خیلی جالب بود بافت نرم و خوشمزه ای داشت،طعم کالباسش معلوم بود خونگی و خیلی لذیذ بود
فضای مغازه خیلی کوچک بود گوشه مغازه کولر روی میزی بود و باد خنکی به صورتم میخورد ،با نهایت لذت غذا میخوردم که چشم هام سوخت،گفتم : آی چشمم
مادر و پدرم هم تعجب کرده بودند که چه اتفاقی افتاد،اشک از چشم هام همینجوری سرازیر میشد، همینطوری دنبال علت سوزش چشمم بودم که نگاهم به جا فلفلی افتاد که دست مامانم بود ، داشت فلفل به فلافلش میزد
خندیدم ، باد کولر به فلفل ها میخورد مستقیم به صورت من میپاشید ،مادرم خیلی ناراحت شد که چرا اینطوری شد
چشمم که آرام تر شد ،میگفت میگم چرا هرچی فلفل میریزم تند نمیشه
فرم در حال بارگذاری ...

آخرین نظرات