بوی نارنگی
پاییز که میشد برگهای زرد درختان به زمین میافتادند، چون خانه ما ویلایی بود و کوچههای پر از درخت داشت من اولین پاییزهای عمرم را آنجا به زیبایی درک کردم
مادرم صبح ها برای رفتن به مهدکودک بیدارم میکرد
زنگ تفریح که سراغ ظرف غذا میرفتم. خوراکیهایی که مادرم گذاشته بود را با ذوق کودکانه نگاه میکردم
مادرم با سلیقه و عشق، خوراکیهایم را داخل ظرف چیده بود.
بوی شیرکاکائو همیشه لبخند به لبهایم میآورد.
عاشق بیسکویتهایی بودم که شکلکهای حیوانی داشتند.
دانهدانه نگاهشان میکردم و سعی میکردم بفهمم چه حیوانیاند.
وقتی پوست نارنگی را میکندم،عطرش در فضا میپیچید.
برای من، نارنگی یک میوهی دوستداشتنی است
یادآوریِ روزهای قشنگ بچگی است.
برگهای زرد داخل حیاط مهدکودک،
سرسرهای میشد که همیشه بچهها با آن بازی میکردند و صف آنقدر طولانی میشد که فرصت بازی نداشتم،
بوی پاییز و فصل پاییز برای من یادآور مربی مهربان مهدکودکم،دوستهای مهدکودکم،یلدایی که در مهدکودک با دوستانم بودم،وقتهای نقاشی که مدادرنگیها پخش روی میز میشدند،شعرهای مهدکودک که با هم میخواندیم،الاکلنگی که با بابا آن شب سرد پاییزی نشستیم و بازی کردیم یا تاببازیهایی که بابا با قدرت هلم میداد و من با خنده، در آسمان پرواز میکردم.
هنوز هم وقتی نارنگی را میخورم و میبینم،
آن حسها برایم زنده میشوند.
حس وقتی مادر مهربانم که باهم شعرهای مهدکودک را میخواندیم
حس وقتی نقش بیسکویتها را به او نشان میدادم و از او میپرسیدم:
مامان، این چه حیوانیه؟
حس وقتی قصههایی که شبها برایم میخواند تا بخوابم،
و لبخند زیبایش وقتی من را بدرقه میکرد برای رفتن به مهدکودک.
برای من، عطر نارنگی،
عطر شیرین کودکی است.
#ارزو_میرزایی
#رهانویسی
فرم در حال بارگذاری ...
