دختر هندوانه ای
باتوجه شرایطی که داشتم،بیمارستان مراجعه کردم، به خاطر ظرفیت نداشتن بخش و نبود تخت خالی، در قسمت اطفال بستری شدم.
فضای بیمارستان برای من خیلی سنگین و سخت بود
درد اجازه نمیداد به چیزی درست فکر کنم
سعی میکردم با کوچکترین چیزها حال خودم را عوض کنم. مثلاً لباسهایم سبز و صورتی بود و با خودم میگفتم: شبیه بستنی هندوانهای شدهام!
مجبور شدم برای انجام آزمایش از بخش خارج شوم. همراه من میخواست من را با ویلچر ببرد که ، بهطور اتفاقی با کودکی برخورد کردم که همراه پدر و مادرش برای بستری شدن آمده بود. در نگاهش ترس و استرس بود. من هم آن لحظه حال خوبی نداشتم و درد زیادی داشتم، اما به کودک لبخند زدم.
ترس از نگاهش ریخت و لبخند زد.
در بخش اطفال بیشتر دلم گرفت، برای بچه هایی که بیماریهای سخت داشتند، برای قولهای مادرها و پدرها که برای خوب شدن به بچههایشان میدادند، برای گریههای آغشته به درد ، برای نگرانیای که در چهرههای پدر و مادرها بود و غصه خوردنهایشان.
یکباره دلم رفت به سمت میناب.
یاد ترکشهای بزرگی افتادم که در مستندها نشان میدادند.
دلم برای دردی که بچههای میناب در آن لحظهها کشیدند، عمیقاً سوخت.
گناه بچه های میناب چی بود ؟
مستندی دیدم پسربچه ای که در لحظه حمله برای نجات خواهرش باوجود سن خیلی کمش وارد محل حادثه می شود و صورت و دستش می سوزد ، دختربچه هایی که هنوز شوک جنگ زبانشان را بند آورد، خیلی از بچه ها از ترس قلبشان ایستاده بود و این خیلی تلخ بود
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#خاطره_گردی

پایان خوب
دوست داشتم برای شما نامه بنویسم و این حس قشنگ را با شما در میان بگذارم،دعوتتان کنم که به مراسم من بیایید.
نامهای برای شما نوشته بودم
آخرین نظرات