<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/">
	<title>دل نوشت های یک طلبه</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تسبیحی-از-جنس-امید"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/ساعت-برنارد"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/هدیه-تولد-3"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/انتظار-شیرین-3"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/سوال-67"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/دنیای-رنگی"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلفلی"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/به-اصطلاح-آدم-بزرگ"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تسبیحی-از-جنس-امید">
	<title>تسبیحی از جنس امید</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تسبیحی-از-جنس-امید</link>
	<dc:date>1405-07-20T17:52:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تسبیحی از جن&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20261012_174734_033.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;960&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تسبیحی از جنس امید&lt;br /&gt;امروز درس اخلاق بندگی داشتیم.&lt;br /&gt;وقتی برای نماز جماعت رفتیم، حال خوبی نداشتم و درد داشتم.&lt;br /&gt;بعد از تمام شدن نماز، استاد تسبیحی را نشان ما دادند. پرسیدند: فکر می‌کنید این تسبیح از چه چیزی ساخته شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه ما با تعجب و کنجکاوی به تسبیح نگاه کردیم. استاد، با همان لبخند و آرامش همیشگی‌اش، گفت:&lt;br /&gt;یکی از خانم‌های زندانی، این تسبیح را با هسته‌های زیتون درست کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درس امروز اخلاق درباره‌ی دعا بود، درباره‌ی اینکه خیلی از ما وقتی به مشکلی برمی‌خوریم و همه‌ی درها را بسته می‌بینیم، تازه یادمان می‌افتد که خدایی داریم. تازه سجاده‌ای پهن می‌کنیم، اشک می‌ریزیم، از دردهایمان می‌گوییم و گاهی گله می‌کنیم که چرا من؟ چرا باید این اتفاق برای من بیفتد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعا نمازهایی که در اوج درد و گرفتاری می‌خوانیم و با تمام وجود خدا را صدا می‌زنیم، چقدر برایمان زیبا هستند&lt;br /&gt;چرا همیشه این‌طور نیستیم؟ چرا در لحظه‌های آرام زندگی‌مان هم با همان عجز و نیاز، خدا را صدا نمی‌زنیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای من، آن تسبیح فقط یک تسبیح نبود، نمادی بود از زنی که حتی از هسته‌های زیتون هم وسیله‌ای برای مناجات با خدا ساخته بود. شاید در آن روزهای سخت، تسبیحش راهی بود برای حرف زدن با خدایی که تنها امید زندگی‌اش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خودم فکر کردم: زنی در میان محدودیت‌ها، از چیزی به‌ظاهر بی‌ارزش، وسیله‌ای برای صدا زدن خدا ساخته است، برای من یادآور این بود که وقتی دستمان از همه‌جا کوتاه است، هنوز می‌توانیم دست نیاز به سوی خدا دراز کنیم.&lt;br /&gt;اما سوالی را که در دلم زنده کرد، آیا من هم در تمام لحظه‌های زندگی‌ام، خدا را تنها امید خودم می‌دانم؟&lt;br /&gt;آیا آن‌قدر که در سختی‌ها به خدا پناه می‌برم، در آرامش هم به یادش هستم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید آن تسبیح ساده، قرار نبود فقط وسیله‌ای برای ذکر گفتن باشد، شاید قرار بود آینه‌ای باشد تا خودم را در آن ببینم و از خودم بپرسم:&lt;br /&gt;اگر روزی همه‌ی تکیه‌گاه‌هایم را از دست بدهم، آیا خدا برایم کافی است؟&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تسبیحی-از-جنس-امید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>تسبیحی از جن<img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20261012_174734_033.jpg" alt="" width="960" height="1280" /></p>
<p>تسبیحی از جنس امید<br />امروز درس اخلاق بندگی داشتیم.<br />وقتی برای نماز جماعت رفتیم، حال خوبی نداشتم و درد داشتم.<br />بعد از تمام شدن نماز، استاد تسبیحی را نشان ما دادند. پرسیدند: فکر می‌کنید این تسبیح از چه چیزی ساخته شده؟</p>
<p>همه ما با تعجب و کنجکاوی به تسبیح نگاه کردیم. استاد، با همان لبخند و آرامش همیشگی‌اش، گفت:<br />یکی از خانم‌های زندانی، این تسبیح را با هسته‌های زیتون درست کرده است.</p>
<p>درس امروز اخلاق درباره‌ی دعا بود، درباره‌ی اینکه خیلی از ما وقتی به مشکلی برمی‌خوریم و همه‌ی درها را بسته می‌بینیم، تازه یادمان می‌افتد که خدایی داریم. تازه سجاده‌ای پهن می‌کنیم، اشک می‌ریزیم، از دردهایمان می‌گوییم و گاهی گله می‌کنیم که چرا من؟ چرا باید این اتفاق برای من بیفتد؟</p>
<p>واقعا نمازهایی که در اوج درد و گرفتاری می‌خوانیم و با تمام وجود خدا را صدا می‌زنیم، چقدر برایمان زیبا هستند<br />چرا همیشه این‌طور نیستیم؟ چرا در لحظه‌های آرام زندگی‌مان هم با همان عجز و نیاز، خدا را صدا نمی‌زنیم؟</p>
<p>برای من، آن تسبیح فقط یک تسبیح نبود، نمادی بود از زنی که حتی از هسته‌های زیتون هم وسیله‌ای برای مناجات با خدا ساخته بود. شاید در آن روزهای سخت، تسبیحش راهی بود برای حرف زدن با خدایی که تنها امید زندگی‌اش بود.</p>
<p>با خودم فکر کردم: زنی در میان محدودیت‌ها، از چیزی به‌ظاهر بی‌ارزش، وسیله‌ای برای صدا زدن خدا ساخته است، برای من یادآور این بود که وقتی دستمان از همه‌جا کوتاه است، هنوز می‌توانیم دست نیاز به سوی خدا دراز کنیم.<br />اما سوالی را که در دلم زنده کرد، آیا من هم در تمام لحظه‌های زندگی‌ام، خدا را تنها امید خودم می‌دانم؟<br />آیا آن‌قدر که در سختی‌ها به خدا پناه می‌برم، در آرامش هم به یادش هستم؟</p>
<p>شاید آن تسبیح ساده، قرار نبود فقط وسیله‌ای برای ذکر گفتن باشد، شاید قرار بود آینه‌ای باشد تا خودم را در آن ببینم و از خودم بپرسم:<br />اگر روزی همه‌ی تکیه‌گاه‌هایم را از دست بدهم، آیا خدا برایم کافی است؟</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تسبیحی-از-جنس-امید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/ساعت-برنارد">
	<title>ساعت برنارد</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/ساعت-برنارد</link>
	<dc:date>1405-07-19T19:01:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1876246/img_20261011_185852_999.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;سریال کودکانه‌ی ساعت برنارد، همون ساعتی که برنارد ازش استفاده می‌کرد تا زمان رو متوقف کنه و اشتباهاتش رو جبران کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; بچه که بودم، دوست داشتم از اون ساعت‌ من هم داشته باشم، ساعتی که می‌تونستم باهاش زمان رو متوقف کنم و هر وقت اشتباهی کردم، برگردم و درستش کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم داشتن چنین ساعتی شاید اون‌ قدرها هم جذاب نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصور کنید هر وقت اشتباهی می‌کردیم، می‌تونستیم زمان رو متوقف کنیم، هر وقت فرصتی رو از دست می‌دادیم، می‌تونستیم دوباره به دستش بیاریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; دیگر قدر لحظه‌هامون رو نمی‌دونستیم، با خودمون می‌گفتیم: اشکالی نداره، بعدا جبرانش می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همین بعداها، ارزش خیلی از لحظه‌های زندگی رو از ما می‌گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید زیبایی زندگی به این که هر انتخاب، ما رو به آدمی تبدیل می‌کنه که امروز هستیم و هر لحظه، فرصتیه که فقط یک بار در اختیار ما قرار می‌گیره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس شاید به‌جای آرزوی داشتن ساعتی، باید یاد بگیرم در همین لحظه زندگی کنم، فرصت‌هام رو جدی بگیرم و برای انتخاب هام، نهایت دقت رو به خرج بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; زندگی، دکمه‌ی بازگشت نداره،خاصیت زمان این که به ما درست انتخاب کردن و ارزش بالای عمرمون رو یادآوری میکنه&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/ساعت-برنارد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1876246/img_20261011_185852_999.jpg" alt="" width="1254" height="1254" />سریال کودکانه‌ی ساعت برنارد، همون ساعتی که برنارد ازش استفاده می‌کرد تا زمان رو متوقف کنه و اشتباهاتش رو جبران کنه.</p>
<p> بچه که بودم، دوست داشتم از اون ساعت‌ من هم داشته باشم، ساعتی که می‌تونستم باهاش زمان رو متوقف کنم و هر وقت اشتباهی کردم، برگردم و درستش کنم.</p>
<p> حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم داشتن چنین ساعتی شاید اون‌ قدرها هم جذاب نیست.</p>
<p> </p>
<p>تصور کنید هر وقت اشتباهی می‌کردیم، می‌تونستیم زمان رو متوقف کنیم، هر وقت فرصتی رو از دست می‌دادیم، می‌تونستیم دوباره به دستش بیاریم.</p>
<p> دیگر قدر لحظه‌هامون رو نمی‌دونستیم، با خودمون می‌گفتیم: اشکالی نداره، بعدا جبرانش می‌کنم.</p>
<p>و همین بعداها، ارزش خیلی از لحظه‌های زندگی رو از ما می‌گرفت.</p>
<p> </p>
<p>شاید زیبایی زندگی به این که هر انتخاب، ما رو به آدمی تبدیل می‌کنه که امروز هستیم و هر لحظه، فرصتیه که فقط یک بار در اختیار ما قرار می‌گیره.</p>
<p> </p>
<p>پس شاید به‌جای آرزوی داشتن ساعتی، باید یاد بگیرم در همین لحظه زندگی کنم، فرصت‌هام رو جدی بگیرم و برای انتخاب هام، نهایت دقت رو به خرج بدم.</p>
<p> </p>
<p> زندگی، دکمه‌ی بازگشت نداره،خاصیت زمان این که به ما درست انتخاب کردن و ارزش بالای عمرمون رو یادآوری میکنه</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/ساعت-برنارد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/هدیه-تولد-3">
	<title>هدیه تولد</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/هدیه-تولد-3</link>
	<dc:date>1405-07-18T17:25:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;روزهای تولد یک آدم، وقتی ازدواج می‌کند، می‌توانند خیلی قشنگ‌تر شوند، به‌خصوص وقتی عاشق هم باشید. آن‌وقت از خداوند، با هم بودن و عشق بیشتر می‌خواهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی قداست یک رابطه در پایه‌های سالم آن ریشه می‌دواند، همین اتفاق می‌افتد، روزبه‌روز برای داشتن یکدیگر و کنار هم بودن، از خداوند قدردانی می‌کنید و عشق بیشتری می‌خواهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی عاشق می‌شوی و شمع تولدت را فوت می‌کنی، آرزویت فقط یک چیز است: سلامتی و عشق، اینکه عزیزت سالم باشد و فرصت بیشتری برای دوست داشتن و کنار هم بودن داشته باشید. ❤️&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/5acc7576-f085-4ea3-b255-4e912d3c1e45.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/هدیه-تولد-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>روزهای تولد یک آدم، وقتی ازدواج می‌کند، می‌توانند خیلی قشنگ‌تر شوند، به‌خصوص وقتی عاشق هم باشید. آن‌وقت از خداوند، با هم بودن و عشق بیشتر می‌خواهید.</p>
<p>وقتی قداست یک رابطه در پایه‌های سالم آن ریشه می‌دواند، همین اتفاق می‌افتد، روزبه‌روز برای داشتن یکدیگر و کنار هم بودن، از خداوند قدردانی می‌کنید و عشق بیشتری می‌خواهید.</p>
<p>وقتی عاشق می‌شوی و شمع تولدت را فوت می‌کنی، آرزویت فقط یک چیز است: سلامتی و عشق، اینکه عزیزت سالم باشد و فرصت بیشتری برای دوست داشتن و کنار هم بودن داشته باشید. ❤️</p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/5acc7576-f085-4ea3-b255-4e912d3c1e45.png" alt="" width="1254" height="1254" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/هدیه-تولد-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/انتظار-شیرین-3">
	<title>انتظار شیرین</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/انتظار-شیرین-3</link>
	<dc:date>1405-07-18T17:11:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20261010_170921_565.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتظار شیرین&lt;br /&gt;وقت‌هایی که پاییز می‌شد، از پنجره‌ی مدرسه بیرون را نگاه می‌کردم. وقت‌هایی که باران می‌بارید، اولین چیزی که توجه‌مان را جلب می‌کرد، بوی خاک و صدای زیبای باران بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتظار شیرینی داشتیم تا زنگ مدرسه به صدا درآید و با شوق و اشتیاق، برای خوردن غذای مادرمان که آماده کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای باران همیشه برای من تداعی‌کننده‌ی انتظار شیرین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی انسان عاشق می‌شود، این صدا برایش از هر لحظه‌ای زیباتر است،حس قدم زدن با یار زیر باران.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصور کن انسان عشق به خدا را درک کند، آن‌وقت است که هر لحظه، هر پدیده و هر اتفاقی می‌تواند برایش تداعی‌کننده‌ی انتظاری شیرین باشد،حتی همان قدم زدن با یار زیر باران.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم‌ها وقتی عاشق می‌شوند، همه‌چیز برایشان زیبا می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنجره دلمان رو باز کنیم تا باران ببینیم ، انتظار شیرین رسیدن به خالقی با این همه مهربانی که با نهایت زیبایی و عشق ما را آفرید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرزو میرزایی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/انتظار-شیرین-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20261010_170921_565.jpg" alt="" width="1254" height="1254" /></p>
<p>انتظار شیرین<br />وقت‌هایی که پاییز می‌شد، از پنجره‌ی مدرسه بیرون را نگاه می‌کردم. وقت‌هایی که باران می‌بارید، اولین چیزی که توجه‌مان را جلب می‌کرد، بوی خاک و صدای زیبای باران بود.</p>
<p>انتظار شیرینی داشتیم تا زنگ مدرسه به صدا درآید و با شوق و اشتیاق، برای خوردن غذای مادرمان که آماده کرده بود.</p>
<p>صدای باران همیشه برای من تداعی‌کننده‌ی انتظار شیرین بود.</p>
<p>وقتی انسان عاشق می‌شود، این صدا برایش از هر لحظه‌ای زیباتر است،حس قدم زدن با یار زیر باران.</p>
<p>تصور کن انسان عشق به خدا را درک کند، آن‌وقت است که هر لحظه، هر پدیده و هر اتفاقی می‌تواند برایش تداعی‌کننده‌ی انتظاری شیرین باشد،حتی همان قدم زدن با یار زیر باران.</p>
<p>آدم‌ها وقتی عاشق می‌شوند، همه‌چیز برایشان زیبا می‌شود.</p>
<p>پنجره دلمان رو باز کنیم تا باران ببینیم ، انتظار شیرین رسیدن به خالقی با این همه مهربانی که با نهایت زیبایی و عشق ما را آفرید</p>
<p> </p>
<p>آرزو میرزایی</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/انتظار-شیرین-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/سوال-67">
	<title>سوال</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/سوال-67</link>
	<dc:date>1405-07-14T21:30:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱.چه اتفاقی افتاد که مسیر طلبگی رو انتخاب کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲.خاطره از کلاس درسی که براتون شیرین بوده رو تعریف کنید &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳.بهترین استادی که در سال های تحصیل داشتید و حرفی که از این استاد هنوز هم براتون زیباست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/47fa134d-7f70-4f73-8d1b-ee097ccc9deb-1.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1024&quot; height=&quot;1536&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/سوال-67&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>۱.چه اتفاقی افتاد که مسیر طلبگی رو انتخاب کردید؟</p>
<p>۲.خاطره از کلاس درسی که براتون شیرین بوده رو تعریف کنید </p>
<p>۳.بهترین استادی که در سال های تحصیل داشتید و حرفی که از این استاد هنوز هم براتون زیباست</p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/47fa134d-7f70-4f73-8d1b-ee097ccc9deb-1.png" alt="" width="1024" height="1536" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/سوال-67">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/دنیای-رنگی">
	<title>دنیای رنگی</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/دنیای-رنگی</link>
	<dc:date>1405-07-12T21:40:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/5e45d612-1329-43d6-94da-69de7babb27c.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیای رنگی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی وقت‌ها به این موضوع فکر می‌کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبل از دوست داشتن تو، چقدر آدم بی‌احساسی بودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزهایی که دوست داشتم، حالا دیگر دوست ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثلا قدیم‌ها،تنهایی کافه رفتن را دوست داشتم،تنهایی کتاب خواندن را،تنهایی از موفقیت‌های زندگی‌ام لذت بردن را،تنها بودن را دوست داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حالا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر دوست داشتن قشنگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر داشتن یک همدم و همراه خوب قشنگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه موفقیتی به دست می‌آورم و اولین کسی که در ذهنم می‌آید، برای گفتن و ذوق کردن، تویی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقت‌هایی که نمی‌بینمت، به وقت‌هایی فکر می‌کنم که با هم هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها ساختن، به نظرم اصلاً قشنگ نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این باهم ساختن خیلی، خیلی قشنگ‌تر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش زودتر می‌فهمیدم دوست داشتن یک آدم چقدر می‌تواند به زندگی رنگ بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرزو میرزایی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/دنیای-رنگی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/5e45d612-1329-43d6-94da-69de7babb27c.png" alt="" width="1254" height="1254" /></p>
<p>دنیای رنگی </p>
<p>گاهی وقت‌ها به این موضوع فکر می‌کنم</p>
<p>قبل از دوست داشتن تو، چقدر آدم بی‌احساسی بودم</p>
<p>چیزهایی که دوست داشتم، حالا دیگر دوست ندارم.</p>
<p> </p>
<p>مثلا قدیم‌ها،تنهایی کافه رفتن را دوست داشتم،تنهایی کتاب خواندن را،تنهایی از موفقیت‌های زندگی‌ام لذت بردن را،تنها بودن را دوست داشتم.</p>
<p>اما حالا</p>
<p> </p>
<p>چقدر دوست داشتن قشنگ است.</p>
<p>چقدر داشتن یک همدم و همراه خوب قشنگ است.</p>
<p>اینکه موفقیتی به دست می‌آورم و اولین کسی که در ذهنم می‌آید، برای گفتن و ذوق کردن، تویی</p>
<p>وقت‌هایی که نمی‌بینمت، به وقت‌هایی فکر می‌کنم که با هم هستیم.</p>
<p> </p>
<p>تنها ساختن، به نظرم اصلاً قشنگ نیست</p>
<p>این باهم ساختن خیلی، خیلی قشنگ‌تر است.</p>
<p> </p>
<p>کاش زودتر می‌فهمیدم دوست داشتن یک آدم چقدر می‌تواند به زندگی رنگ بدهد.</p>
<p>آرزو میرزایی</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/دنیای-رنگی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلفلی">
	<title>فلفلی</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلفلی</link>
	<dc:date>1405-07-07T16:29:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/e38b3e42-5829-4a25-bd1e-c522ff66fbfa.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1086&quot; height=&quot;1448&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلفلی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این ساندویچ و دوغ آبعلی خیلی برام خوشمزه بود&lt;br /&gt;بعد خرید وسایل جهیزیه بود ،پدرم ما رو فلافلی برد که بچگی های خودش همیشه میرفت &lt;br /&gt;مغازه در کوچه قدیمی بود ساختان و بنا همون بود تغییری نکرده بود ، پیرمرد با روپوش سفید و تمیز و لبخند مهربونی خوش آمد گفت مغازه کوچیک و تمیزی داشت ،رادیو قدیمی داشت که کار میکرد،با حوصله آشپزی میکرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوا خیلی گرم بود ما هم بازارگردی کرده بودیم &lt;br /&gt;حسابی گرسنه بودم،چشمم که به فلافل خورد،نون های فلافل برام خیلی جالب بود بافت نرم و خوشمزه ای داشت،طعم کالباسش معلوم بود خونگی و خیلی لذیذ بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضای مغازه خیلی کوچک بود گوشه مغازه کولر روی میزی بود و باد خنکی به صورتم میخورد ،با نهایت لذت غذا می‌خوردم که چشم هام سوخت،گفتم : آی چشمم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر و پدرم هم تعجب کرده بودند که چه اتفاقی افتاد،اشک از چشم هام همینجوری سرازیر میشد، همینطوری دنبال علت سوزش چشمم بودم که نگاهم به  جا فلفلی  افتاد که دست مامانم بود  ، داشت فلفل به فلافلش میزد &lt;br /&gt;خندیدم ، باد کولر به فلفل ها میخورد مستقیم به صورت من می‌پاشید ،مادرم خیلی ناراحت شد که چرا اینطوری شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمم که آرام تر شد ،میگفت میگم چرا هرچی فلفل میریزم  تند نمیشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلفلی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/e38b3e42-5829-4a25-bd1e-c522ff66fbfa.png" alt="" width="1086" height="1448" /></p>
<p>فلفلی</p>
<p>این ساندویچ و دوغ آبعلی خیلی برام خوشمزه بود<br />بعد خرید وسایل جهیزیه بود ،پدرم ما رو فلافلی برد که بچگی های خودش همیشه میرفت <br />مغازه در کوچه قدیمی بود ساختان و بنا همون بود تغییری نکرده بود ، پیرمرد با روپوش سفید و تمیز و لبخند مهربونی خوش آمد گفت مغازه کوچیک و تمیزی داشت ،رادیو قدیمی داشت که کار میکرد،با حوصله آشپزی میکرد</p>
<p>هوا خیلی گرم بود ما هم بازارگردی کرده بودیم <br />حسابی گرسنه بودم،چشمم که به فلافل خورد،نون های فلافل برام خیلی جالب بود بافت نرم و خوشمزه ای داشت،طعم کالباسش معلوم بود خونگی و خیلی لذیذ بود</p>
<p>فضای مغازه خیلی کوچک بود گوشه مغازه کولر روی میزی بود و باد خنکی به صورتم میخورد ،با نهایت لذت غذا می‌خوردم که چشم هام سوخت،گفتم : آی چشمم</p>
<p>مادر و پدرم هم تعجب کرده بودند که چه اتفاقی افتاد،اشک از چشم هام همینجوری سرازیر میشد، همینطوری دنبال علت سوزش چشمم بودم که نگاهم به  جا فلفلی  افتاد که دست مامانم بود  ، داشت فلفل به فلافلش میزد <br />خندیدم ، باد کولر به فلفل ها میخورد مستقیم به صورت من می‌پاشید ،مادرم خیلی ناراحت شد که چرا اینطوری شد</p>
<p>چشمم که آرام تر شد ،میگفت میگم چرا هرچی فلفل میریزم  تند نمیشه</p>
<p><br /><br /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلفلی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/به-اصطلاح-آدم-بزرگ">
	<title>به اصطلاح آدم بزرگ</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/به-اصطلاح-آدم-بزرگ</link>
	<dc:date>1405-07-05T17:17:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260927_171441_826.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;به اصطلاح آدم بزرگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;‌چیزی که دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم، راجع به محبت و عشق من به پدر و مادر است، بغض اجازه نمی‌دهد کامل حرفم را تمام کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر و مادرهای ما هم مثل ما، اولین بار است که به این دنیا آمده‌اند، اولین بار است که فرزند شده‌اند و اولین بار است که پدر و مادر می‌شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر و مادر ها هم گاهی اشتباه می‌کنند، همه ما انسان ها به دنیا آمده‌ایم که رشد کنیم و این نقش‌ها به تکامل روح ما کمک می‌کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حق آن‌ها این بی‌مهری‌ها نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدرشان را بدانیم، دوست داشتن پیچیده نیست. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌دانی، محبت و مهرمادری خیلی بی بدیل است. لبخند مادر، اشک مادر، دلسوزی شب‌بیداری‌های مادر، همه‌اش من را یاد مهربانی خدا می‌اندازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حمایت‌های پدر و آن پشتوانه بودنش، سرسخت بودنش و در عین حال مهربانی‌اش، من را یاد حمایت خدا می‌اندازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی نق زدیم، گاهی خودخواه بودیم، گاهی اذیتشان کردیم.حس می‌کنم دقیقاً وقتی جایی داریم با آن‌ها بدرفتاری می‌کنیم، کودکی ما جلویشان قرار می‌گیرد،نه من به‌اصطلاح آدم‌بزرگ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی جایی، در نقطه‌ای از زندگی‌مان، به بن‌بست رسیدیم، کودکی ما جلویشان قرار می‌گیرد، نه من به اصطلاح آدم بزرگ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هر تار موی سفید پدر و مادرم ، برای قلبم غمی بزرگ ، آهی بزرگ‌تر که برای پدر و مادرم چه کردم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست داشتن آدم‌های تکرارنشدنی زندگی‌مان را فریاد بزنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/به-اصطلاح-آدم-بزرگ&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260927_171441_826.jpg" alt="" width="1254" height="1254" />به اصطلاح آدم بزرگ</p>
<p>‌چیزی که دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم، راجع به محبت و عشق من به پدر و مادر است، بغض اجازه نمی‌دهد کامل حرفم را تمام کنم.</p>
<p> </p>
<p>پدر و مادرهای ما هم مثل ما، اولین بار است که به این دنیا آمده‌اند، اولین بار است که فرزند شده‌اند و اولین بار است که پدر و مادر می‌شوند.</p>
<p> </p>
<p>پدر و مادر ها هم گاهی اشتباه می‌کنند، همه ما انسان ها به دنیا آمده‌ایم که رشد کنیم و این نقش‌ها به تکامل روح ما کمک می‌کنند.</p>
<p>اما حق آن‌ها این بی‌مهری‌ها نیست.</p>
<p> </p>
<p>قدرشان را بدانیم، دوست داشتن پیچیده نیست. </p>
<p> </p>
<p>می‌دانی، محبت و مهرمادری خیلی بی بدیل است. لبخند مادر، اشک مادر، دلسوزی شب‌بیداری‌های مادر، همه‌اش من را یاد مهربانی خدا می‌اندازد.</p>
<p>حمایت‌های پدر و آن پشتوانه بودنش، سرسخت بودنش و در عین حال مهربانی‌اش، من را یاد حمایت خدا می‌اندازد.</p>
<p> </p>
<p>گاهی نق زدیم، گاهی خودخواه بودیم، گاهی اذیتشان کردیم.حس می‌کنم دقیقاً وقتی جایی داریم با آن‌ها بدرفتاری می‌کنیم، کودکی ما جلویشان قرار می‌گیرد،نه من به‌اصطلاح آدم‌بزرگ.</p>
<p>وقتی جایی، در نقطه‌ای از زندگی‌مان، به بن‌بست رسیدیم، کودکی ما جلویشان قرار می‌گیرد، نه من به اصطلاح آدم بزرگ.</p>
<p> </p>
<p>من هر تار موی سفید پدر و مادرم ، برای قلبم غمی بزرگ ، آهی بزرگ‌تر که برای پدر و مادرم چه کردم؟</p>
<p> </p>
<p>دوست داشتن آدم‌های تکرارنشدنی زندگی‌مان را فریاد بزنیم.</p>
<p> </p>
<p>#به_قلم_خودم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/به-اصطلاح-آدم-بزرگ">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
