<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/">
	<title>دل نوشت های یک طلبه</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قانون-ساده"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/روز-عجیب"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قانون-ساده">
	<title>قانون ساده</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قانون-ساده</link>
	<dc:date>1405-07-04T21:46:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873999/img_20260926_214138_848.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1280&quot; height=&quot;853&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک قانون ساده اگر بخواهم بهت یاد بدم، این :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرگز مانع خلاقیت و ایده‌های خودت نشو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این فکر که دیگران برای بیان ایده های تو بهت بخندند، فکر بیخودیه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مگه همه نویسنده ها از همان اول، نویسنده های خوبی بوده‌اند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مگه همه نقاش ها، از همان اول، نقاش های خوبی بوده‌اند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی همین است عزیزدلم،مثل موج دریا، گاهی بالا و گاه پایین .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر همیشه در میان موج‌ها دست و پا بزنی، غرق میشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوار بر موج های دریا بشو و از صدای دل‌انگیز دریا لذت ببر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قانون-ساده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873999/img_20260926_214138_848.jpg" alt="" width="1280" height="853" /></p>
<p>یک قانون ساده اگر بخواهم بهت یاد بدم، این :</p>
<p>هرگز مانع خلاقیت و ایده‌های خودت نشو.</p>
<p>این فکر که دیگران برای بیان ایده های تو بهت بخندند، فکر بیخودیه .</p>
<p>مگه همه نویسنده ها از همان اول، نویسنده های خوبی بوده‌اند؟</p>
<p>مگه همه نقاش ها، از همان اول، نقاش های خوبی بوده‌اند؟</p>
<p>زندگی همین است عزیزدلم،مثل موج دریا، گاهی بالا و گاه پایین .</p>
<p>اگر همیشه در میان موج‌ها دست و پا بزنی، غرق میشی</p>
<p>سوار بر موج های دریا بشو و از صدای دل‌انگیز دریا لذت ببر</p>
<p>#به_قلم_خودم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قانون-ساده">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/روز-عجیب">
	<title>روز عجیب</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/روز-عجیب</link>
	<dc:date>1405-07-04T19:51:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/ba5efad0-fe17-4826-b8e8-53223bef3fa6.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1295&quot; height=&quot;1214&quot; /&gt;امروز روز عجیبی برای من بود. می‌پرسید چرا؟ &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز روز تولدم بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کم‌کم حالم رو به بهبود و خیلی خوشحالم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلامتی باارزش‌ترین چیزی که انسان می‌تونه داشته باشه. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشحالم چون یکی از آرزوهایم این بود استاد خوبی پیدا کنم تا بتونم نویسندگی رو یاد بگیرم، برای هدفی که دارم خیلی خیلی کمک‌کننده است. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مسئولیتی انتخاب شدم یکم میترسم ،یکم نگرانم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خدا خواستم بهم در این مسیر توان و انرژی کافی بده مسیری که خب به خاطر سن کم من جبهه گیری شده ، مسئولیت بزرگ و سختی هست من هم کم تجربه اما ایده های خوبی دارم و امیدوارم به لطف امام زمان بتونم به زیبایی تمام انجام وظیفه کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بخوام از دغدغه‌های یک تازه عروس بگم، ذهنم درگیر شروع زندگی مشترک هم هست و خرید جهیزیه و&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه کلی فکرهای جورواجور صف بستند تا من بهشون رسیدگی کنم، اولویت‌بندی‌شون کنم، به هر کدومشون اهمیت نمی‌دم، قهر می‌کنه و گریه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/روز-عجیب&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/ba5efad0-fe17-4826-b8e8-53223bef3fa6.png" alt="" width="1295" height="1214" />امروز روز عجیبی برای من بود. می‌پرسید چرا؟ </p>
<p>امروز روز تولدم بود</p>
<p>کم‌کم حالم رو به بهبود و خیلی خوشحالم.</p>
<p>سلامتی باارزش‌ترین چیزی که انسان می‌تونه داشته باشه. </p>
<p>خوشحالم چون یکی از آرزوهایم این بود استاد خوبی پیدا کنم تا بتونم نویسندگی رو یاد بگیرم، برای هدفی که دارم خیلی خیلی کمک‌کننده است. </p>
<p> </p>
<p>برای مسئولیتی انتخاب شدم یکم میترسم ،یکم نگرانم </p>
<p>از خدا خواستم بهم در این مسیر توان و انرژی کافی بده مسیری که خب به خاطر سن کم من جبهه گیری شده ، مسئولیت بزرگ و سختی هست من هم کم تجربه اما ایده های خوبی دارم و امیدوارم به لطف امام زمان بتونم به زیبایی تمام انجام وظیفه کنم</p>
<p> </p>
<p>بخوام از دغدغه‌های یک تازه عروس بگم، ذهنم درگیر شروع زندگی مشترک هم هست و خرید جهیزیه و&#8230; </p>
<p> </p>
<p>خلاصه کلی فکرهای جورواجور صف بستند تا من بهشون رسیدگی کنم، اولویت‌بندی‌شون کنم، به هر کدومشون اهمیت نمی‌دم، قهر می‌کنه و گریه.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/روز-عجیب">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای">
	<title>دختر هندوانه ای</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای</link>
	<dc:date>1405-07-01T22:09:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873509/1548463c-5c9a-4280-956c-a4329433c091.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1024&quot; height=&quot;1536&quot; /&gt;دختر هندوانه ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باتوجه شرایطی که داشتم،بیمارستان مراجعه کردم، به خاطر ظرفیت نداشتن بخش و نبود تخت خالی، در قسمت اطفال بستری شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضای بیمارستان برای من خیلی سنگین و سخت بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درد اجازه نمیداد به چیزی درست فکر کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعی می‌کردم با کوچک‌ترین چیزها حال خودم را عوض کنم. مثلاً لباس‌هایم سبز و صورتی بود و با خودم می‌گفتم: شبیه بستنی هندوانه‌ای شده‌ام! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; مجبور شدم برای انجام آزمایش از بخش خارج شوم. همراه من می‌خواست من را با ویلچر ببرد که ، به‌طور اتفاقی با کودکی برخورد کردم که همراه پدر و مادرش برای بستری شدن آمده بود. در نگاهش ترس و استرس بود. من هم آن لحظه حال خوبی نداشتم و درد زیادی داشتم، اما به کودک لبخند زدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; ترس از نگاهش ریخت و لبخند زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بخش اطفال بیشتر دلم گرفت، برای بچه هایی که بیماری‌های سخت داشتند، برای قول‌های مادرها و پدرها که برای خوب شدن به بچه‌هایشان می‌دادند، برای گریه‌های آغشته به درد ، برای نگرانی‌ای که در چهره‌های پدر و مادرها بود و غصه خوردن‌هایشان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; یک‌باره دلم رفت به سمت میناب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد ترکش‌های بزرگی افتادم که در مستندها نشان می‌دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برای دردی که بچه‌های میناب در آن لحظه‌ها کشیدند، عمیقاً سوخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گناه بچه های میناب چی بود ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مستندی دیدم پسربچه ای که در لحظه حمله برای نجات خواهرش باوجود سن خیلی کمش وارد محل حادثه می شود و صورت و دستش می سوزد ، دختربچه هایی که هنوز شوک جنگ زبانشان را بند آورد، خیلی از بچه ها از ترس قلبشان ایستاده بود و این خیلی تلخ بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#رها_نویسی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#خاطره_گردی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873509/1548463c-5c9a-4280-956c-a4329433c091.png" alt="" width="1024" height="1536" />دختر هندوانه ای</p>
<p>باتوجه شرایطی که داشتم،بیمارستان مراجعه کردم، به خاطر ظرفیت نداشتن بخش و نبود تخت خالی، در قسمت اطفال بستری شدم.</p>
<p>فضای بیمارستان برای من خیلی سنگین و سخت بود</p>
<p>درد اجازه نمیداد به چیزی درست فکر کنم</p>
<p>سعی می‌کردم با کوچک‌ترین چیزها حال خودم را عوض کنم. مثلاً لباس‌هایم سبز و صورتی بود و با خودم می‌گفتم: شبیه بستنی هندوانه‌ای شده‌ام! </p>
<p> مجبور شدم برای انجام آزمایش از بخش خارج شوم. همراه من می‌خواست من را با ویلچر ببرد که ، به‌طور اتفاقی با کودکی برخورد کردم که همراه پدر و مادرش برای بستری شدن آمده بود. در نگاهش ترس و استرس بود. من هم آن لحظه حال خوبی نداشتم و درد زیادی داشتم، اما به کودک لبخند زدم.</p>
<p> ترس از نگاهش ریخت و لبخند زد.</p>
<p>در بخش اطفال بیشتر دلم گرفت، برای بچه هایی که بیماری‌های سخت داشتند، برای قول‌های مادرها و پدرها که برای خوب شدن به بچه‌هایشان می‌دادند، برای گریه‌های آغشته به درد ، برای نگرانی‌ای که در چهره‌های پدر و مادرها بود و غصه خوردن‌هایشان.</p>
<p> یک‌باره دلم رفت به سمت میناب.</p>
<p>یاد ترکش‌های بزرگی افتادم که در مستندها نشان می‌دادند.</p>
<p>دلم برای دردی که بچه‌های میناب در آن لحظه‌ها کشیدند، عمیقاً سوخت.</p>
<p>گناه بچه های میناب چی بود ؟</p>
<p>مستندی دیدم پسربچه ای که در لحظه حمله برای نجات خواهرش باوجود سن خیلی کمش وارد محل حادثه می شود و صورت و دستش می سوزد ، دختربچه هایی که هنوز شوک جنگ زبانشان را بند آورد، خیلی از بچه ها از ترس قلبشان ایستاده بود و این خیلی تلخ بود</p>
<p> </p>
<p>#به_قلم_خودم </p>
<p>#رها_نویسی </p>
<p>#خاطره_گردی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1">
	<title>پایان خوب</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1</link>
	<dc:date>1405-06-31T10:58:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260922_105457_749.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;پایان خوب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایانش را خودم نوشته بودم، اما کسی در حاشیه‌ی آخرین صفحه نوشته بود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش پایانش را این‌طور تمام نمی‌کردی. کاش پایان قصه خوب تمام می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم: برای آدم قصه‌ی من، این اتفاق و این مسیر باعث تاثیرگذاری و رشد میشد، اگر اینجا طور دیگری تمام می‌شد، شاید مسیری را که برای رشد خودش لازم داشت، طی نمی‌کرد، به صلاح او بود که این مسیر را انتخاب کند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; در ذهن من، در قسمت بعدی قصه، همین نرسیدن به یک هدف در ذهن ها که در ظاهر باعث شکست و سرخوردگی آدم قصه من بود، باعث می‌شد او رشد کند. مسیر زندگی‌اش با همین نرسیدن، تغییرات زیادی می‌کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایان خوب فصل‌های زندگی ما هم همین است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خدا می‌گوییم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا، کاش این‌طور نمی‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد، در فصل های بعدی زندگی مون ، متوجه می‌شویم که حق با خدا بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; می‌فهمیم این بهترین پایانی بود که برای فصل قبل می‌توانست نوشته شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ‌وقت به حکمت خدا شک نکنیم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260922_105457_749.jpg" alt="" width="1254" height="1254" />پایان خوب</p>
<p>پایانش را خودم نوشته بودم، اما کسی در حاشیه‌ی آخرین صفحه نوشته بود:</p>
<p>کاش پایانش را این‌طور تمام نمی‌کردی. کاش پایان قصه خوب تمام می‌شد.</p>
<p> </p>
<p>به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم: برای آدم قصه‌ی من، این اتفاق و این مسیر باعث تاثیرگذاری و رشد میشد، اگر اینجا طور دیگری تمام می‌شد، شاید مسیری را که برای رشد خودش لازم داشت، طی نمی‌کرد، به صلاح او بود که این مسیر را انتخاب کند </p>
<p> </p>
<p> در ذهن من، در قسمت بعدی قصه، همین نرسیدن به یک هدف در ذهن ها که در ظاهر باعث شکست و سرخوردگی آدم قصه من بود، باعث می‌شد او رشد کند. مسیر زندگی‌اش با همین نرسیدن، تغییرات زیادی می‌کرد.</p>
<p>پایان خوب فصل‌های زندگی ما هم همین است.</p>
<p>به خدا می‌گوییم:</p>
<p>خدایا، کاش این‌طور نمی‌شد.</p>
<p>بعد، در فصل های بعدی زندگی مون ، متوجه می‌شویم که حق با خدا بود.</p>
<p> </p>
<p> می‌فهمیم این بهترین پایانی بود که برای فصل قبل می‌توانست نوشته شود.</p>
<p>هیچ‌وقت به حکمت خدا شک نکنیم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه">
	<title>یک نامه</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه</link>
	<dc:date>1405-06-30T14:21:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873116/eee52566-5bde-4d9f-837b-d59e6b782a96.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1024&quot; height=&quot;1536&quot; /&gt;دوست داشتم برای شما نامه بنویسم و این حس قشنگ را با شما در میان بگذارم،دعوتتان کنم که به مراسم من بیایید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه فقط شما را از قاب تلویزیون دیده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنیده بودم که نامه‌ها را می‌خوانید و جواب می‌دهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خودم گفتم: فکرش را بکن،رهبر یک امت، جواب نامه‌ی یک آدم معمولی را بدهد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دل به دریا زدم و نامه را نوشتم و فرستادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم حتی اگر فقط گوشه‌ای از ذهنتان اسم من بماند و برایم دعای خیر کنید، برای من کافی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما جنگ شد و شما شهید شدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز زنگ خانه‌مان را زدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه‌ای برایم آورده بودند،چه‌قدر خوشحال شدم از اینکه نامه‌ام را خوانده بودید و چه‌قدر اشک ریختم از اینکه دیگر قرار نیست شما را ببینم حتی از پشت همان قاب شیشه‌ای تلویزیون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک نامه، برای من، دنیایی شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارزو میرزایی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#سوژه_هفتگی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873116/eee52566-5bde-4d9f-837b-d59e6b782a96.png" alt="" width="1024" height="1536" />دوست داشتم برای شما نامه بنویسم و این حس قشنگ را با شما در میان بگذارم،دعوتتان کنم که به مراسم من بیایید.</p>
<p>همیشه فقط شما را از قاب تلویزیون دیده بودم.</p>
<p>شنیده بودم که نامه‌ها را می‌خوانید و جواب می‌دهید.</p>
<p>با خودم گفتم: فکرش را بکن،رهبر یک امت، جواب نامه‌ی یک آدم معمولی را بدهد</p>
<p>دل به دریا زدم و نامه را نوشتم و فرستادم.</p>
<p>گفتم حتی اگر فقط گوشه‌ای از ذهنتان اسم من بماند و برایم دعای خیر کنید، برای من کافی است.</p>
<p>اما جنگ شد و شما شهید شدید.</p>
<p>یک روز زنگ خانه‌مان را زدند.</p>
<p>نامه‌ای برایم آورده بودند،چه‌قدر خوشحال شدم از اینکه نامه‌ام را خوانده بودید و چه‌قدر اشک ریختم از اینکه دیگر قرار نیست شما را ببینم حتی از پشت همان قاب شیشه‌ای تلویزیون.</p>
<p>یک نامه، برای من، دنیایی شد.</p>
<p>ارزو میرزایی </p>
<p>#سوژه_هفتگی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه">
	<title>جواب یک نامه</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه</link>
	<dc:date>1405-06-30T14:19:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260921_112611_984.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;960&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;نامه‌ای برای شما نوشته بودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه‌ای که در آن نوشته بودم قرار است با مردی ازدواج کنم که الگوی زندگی‌اش، آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با همسرم که صحبت می‌کردم، می‌گفتم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«آیا حضرت آقا نامه‌مان را می‌خوانند؟ آیا می‌توانیم از دفترشان برای عقد وقت بگیریم؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما عقد ما هم‌زمان با اغتشاشات دی‌ماه شد و اینکه حضرت آقا خطبه عقدمان را بخوانند، برایم محال شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جواب نامه‌مان را ندادید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روز بعد، به زیارت خواهر امام رضا جانم رفتیم. آنجا بسیار دعا کردم. با خودم می‌گفتم: قطعا در دل پاک و بزرگتان برای ما دعای خیر کرده‌اید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصویر شما را وقتی از تلویزیون می‌دیدم،دعای هر تحویل سال جدیدمان،قنوت نمازتان،و آن همه دعای خیری که همیشه برای ملتتان می‌کردید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز اما زنگ خانه ما که به صدا درآمد،جواب نامه‌مان بود،پر از دعای خیر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما دلم خون شد و چشم‌هایم پر از اشک،نیستید، آقای من.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رهبر شهید من،می‌توانم سال‌ها از این لحظه خاطره بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بااقتدارترین و در عین حال، مظلوم‌ترین و ساده‌ترین رهبر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به قول سید عزیزمان، رهبر فرزانه‌مان، آقا سید مجتبی جانمان،مردی مشهور، اما ناشناخته بودید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من، طلبه کوچک شما، تمام تلاشم را برای این انقلاب می‌کنم، هرچه دارم فدای انقلاب و اسلام عزیزم می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به فدای دست‌های گره‌کرده شما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داغی که بر جان ما گذاشتید، همچون جد بزرگوار شما، تا ابد خون مسلمانان بیداردل را به جوش خواهد آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا جان در بدن داریم، برای حفظ انقلاب در میدان می‌مانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هر روز، تا زنده‌ام، تکرار می‌کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«اللهم لا نعلم منه إلا خیراً.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرزو میرزائی &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260921_112611_984.jpg" alt="" width="960" height="1280" />نامه‌ای برای شما نوشته بودم</p>
<p>نامه‌ای که در آن نوشته بودم قرار است با مردی ازدواج کنم که الگوی زندگی‌اش، آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است.</p>
<p>با همسرم که صحبت می‌کردم، می‌گفتم:</p>
<p>«آیا حضرت آقا نامه‌مان را می‌خوانند؟ آیا می‌توانیم از دفترشان برای عقد وقت بگیریم؟»</p>
<p>اما عقد ما هم‌زمان با اغتشاشات دی‌ماه شد و اینکه حضرت آقا خطبه عقدمان را بخوانند، برایم محال شد.</p>
<p>جواب نامه‌مان را ندادید</p>
<p>چند روز بعد، به زیارت خواهر امام رضا جانم رفتیم. آنجا بسیار دعا کردم. با خودم می‌گفتم: قطعا در دل پاک و بزرگتان برای ما دعای خیر کرده‌اید.</p>
<p>تصویر شما را وقتی از تلویزیون می‌دیدم،دعای هر تحویل سال جدیدمان،قنوت نمازتان،و آن همه دعای خیری که همیشه برای ملتتان می‌کردید</p>
<p>امروز اما زنگ خانه ما که به صدا درآمد،جواب نامه‌مان بود،پر از دعای خیر بود.</p>
<p>اما دلم خون شد و چشم‌هایم پر از اشک،نیستید، آقای من.</p>
<p>رهبر شهید من،می‌توانم سال‌ها از این لحظه خاطره بنویسم.</p>
<p>بااقتدارترین و در عین حال، مظلوم‌ترین و ساده‌ترین رهبر.</p>
<p>به قول سید عزیزمان، رهبر فرزانه‌مان، آقا سید مجتبی جانمان،مردی مشهور، اما ناشناخته بودید.</p>
<p>من، طلبه کوچک شما، تمام تلاشم را برای این انقلاب می‌کنم، هرچه دارم فدای انقلاب و اسلام عزیزم می‌کنم.</p>
<p>به فدای دست‌های گره‌کرده شما</p>
<p>داغی که بر جان ما گذاشتید، همچون جد بزرگوار شما، تا ابد خون مسلمانان بیداردل را به جوش خواهد آورد.</p>
<p>تا جان در بدن داریم، برای حفظ انقلاب در میدان می‌مانیم.</p>
<p>و هر روز، تا زنده‌ام، تکرار می‌کنم:</p>
<p>«اللهم لا نعلم منه إلا خیراً.»</p>
<p>آرزو میرزائی </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق">
	<title>فلسفه عشق</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق</link>
	<dc:date>1405-06-29T15:00:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260920_131002_135.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1655&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلسفه عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هروقت صدایتان را می‌شنوم، بغض درونم می‌شکند و اشک‌هایم برای مظلومیت شما بر گونه‌هایم جاری می‌شود. من تا جان در بدن دارم، برای نسل‌های بعد، قصه مردی را روایت می‌کنم که با قصه‌های پیامبران بزرگ شد، مردی که از جنگیدن نمی‌ترسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما جنگیدن را از کسی آموختیم که با مشت‌های گره کرده بر مستکبران به خواب می‌رفت و این‌گونه رسالت خود را به زیبایی به سرانجام رساند. مردی که دست نوازش بر سر یتیمان می‌کشید و همان دست، گلوی شرک و استکبار و کفر را محکم می‌فشرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رهبرم علی گونه زیست و درست مانند جد بزرگوارش اباعبدالله به جهاد در راه خدا برخاست.  او فلسفه عشق را چه زیبا آموخته بود با «اَللّهُمَّ ارزُقنی حُبَّکَ وَ حُبَّ مَن یُحِبُّکَ وَ حُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یوصِلُنی إلی قُربِک.وَ صَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین» آرام بخواب عزیزدل ایرانمان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;آرزو میرزائی &lt;br /&gt;#رهانویسی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260920_131002_135.jpg" alt="" width="1655" height="1280" /></p>
<p>فلسفه عشق</p>
<p>هروقت صدایتان را می‌شنوم، بغض درونم می‌شکند و اشک‌هایم برای مظلومیت شما بر گونه‌هایم جاری می‌شود. من تا جان در بدن دارم، برای نسل‌های بعد، قصه مردی را روایت می‌کنم که با قصه‌های پیامبران بزرگ شد، مردی که از جنگیدن نمی‌ترسید.</p>
<p>ما جنگیدن را از کسی آموختیم که با مشت‌های گره کرده بر مستکبران به خواب می‌رفت و این‌گونه رسالت خود را به زیبایی به سرانجام رساند. مردی که دست نوازش بر سر یتیمان می‌کشید و همان دست، گلوی شرک و استکبار و کفر را محکم می‌فشرد.</p>
<p>رهبرم علی گونه زیست و درست مانند جد بزرگوارش اباعبدالله به جهاد در راه خدا برخاست.  او فلسفه عشق را چه زیبا آموخته بود با «اَللّهُمَّ ارزُقنی حُبَّکَ وَ حُبَّ مَن یُحِبُّکَ وَ حُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یوصِلُنی إلی قُربِک.وَ صَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین» آرام بخواب عزیزدل ایرانمان.</p>
<p><br />آرزو میرزائی <br />#رهانویسی <br /><br /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری">
	<title>عکس پدر و پسری</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری</link>
	<dc:date>1405-06-25T09:22:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260915_213245_218-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصویرها، از سایه‌ای محو و سیاه‌وسفید تا تصویری تمام‌رنگی، پشت سر هم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&amp;#8230;&lt;br /&gt;بوسه‌ای پر از عشق پدر بر گونه‌های پسر.&lt;br /&gt;در چشم‌های معصوم‌کودک ، آرامش موج می‌زد.&lt;br /&gt;تبسمی از جنس رضایت و افتخار برلبانش نقش بسته .&lt;br /&gt;در کنار پدر و همرزمان او، با افتخار ایستاده .&lt;br /&gt;عکس یادگاری پدر و پسری گرفته شد&lt;br /&gt;عکسی که در تاریخ به یادگار ماند، از پدری‌ که قهرمان یک ملت بیدار است و پسری که ادامه‌دهنده راه پدر و پرچم دار حضرت بقیه الله .&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260915_213245_218-1.jpg" alt="" width="640" height="640" /></p>
<p>تصویرها، از سایه‌ای محو و سیاه‌وسفید تا تصویری تمام‌رنگی، پشت سر هم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&#8230;<br />بوسه‌ای پر از عشق پدر بر گونه‌های پسر.<br />در چشم‌های معصوم‌کودک ، آرامش موج می‌زد.<br />تبسمی از جنس رضایت و افتخار برلبانش نقش بسته .<br />در کنار پدر و همرزمان او، با افتخار ایستاده .<br />عکس یادگاری پدر و پسری گرفته شد<br />عکسی که در تاریخ به یادگار ماند، از پدری‌ که قهرمان یک ملت بیدار است و پسری که ادامه‌دهنده راه پدر و پرچم دار حضرت بقیه الله .</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
