<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/">
	<title>دل نوشت های یک طلبه</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قوس-الله"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تار-موی-سپید"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای">
	<title>دختر هندوانه ای</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای</link>
	<dc:date>1405-07-01T22:09:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873509/1548463c-5c9a-4280-956c-a4329433c091.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1024&quot; height=&quot;1536&quot; /&gt;دختر هندوانه ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باتوجه شرایطی که داشتم،بیمارستان مراجعه کردم، به خاطر ظرفیت نداشتن بخش و نبود تخت خالی، در قسمت اطفال بستری شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضای بیمارستان برای من خیلی سنگین و سخت بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درد اجازه نمیداد به چیزی درست فکر کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعی می‌کردم با کوچک‌ترین چیزها حال خودم را عوض کنم. مثلاً لباس‌هایم سبز و صورتی بود و با خودم می‌گفتم: شبیه بستنی هندوانه‌ای شده‌ام! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; مجبور شدم برای انجام آزمایش از بخش خارج شوم. همراه من می‌خواست من را با ویلچر ببرد که ، به‌طور اتفاقی با کودکی برخورد کردم که همراه پدر و مادرش برای بستری شدن آمده بود. در نگاهش ترس و استرس بود. من هم آن لحظه حال خوبی نداشتم و درد زیادی داشتم، اما به کودک لبخند زدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; ترس از نگاهش ریخت و لبخند زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بخش اطفال بیشتر دلم گرفت، برای بچه هایی که بیماری‌های سخت داشتند، برای قول‌های مادرها و پدرها که برای خوب شدن به بچه‌هایشان می‌دادند، برای گریه‌های آغشته به درد ، برای نگرانی‌ای که در چهره‌های پدر و مادرها بود و غصه خوردن‌هایشان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; یک‌باره دلم رفت به سمت میناب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد ترکش‌های بزرگی افتادم که در مستندها نشان می‌دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم برای دردی که بچه‌های میناب در آن لحظه‌ها کشیدند، عمیقاً سوخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گناه بچه های میناب چی بود ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مستندی دیدم پسربچه ای که در لحظه حمله برای نجات خواهرش باوجود سن خیلی کمش وارد محل حادثه می شود و صورت و دستش می سوزد ، دختربچه هایی که هنوز شوک جنگ زبانشان را بند آورد، خیلی از بچه ها از ترس قلبشان ایستاده بود و این خیلی تلخ بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#رها_نویسی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#خاطره_گردی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873509/1548463c-5c9a-4280-956c-a4329433c091.png" alt="" width="1024" height="1536" />دختر هندوانه ای</p>
<p>باتوجه شرایطی که داشتم،بیمارستان مراجعه کردم، به خاطر ظرفیت نداشتن بخش و نبود تخت خالی، در قسمت اطفال بستری شدم.</p>
<p>فضای بیمارستان برای من خیلی سنگین و سخت بود</p>
<p>درد اجازه نمیداد به چیزی درست فکر کنم</p>
<p>سعی می‌کردم با کوچک‌ترین چیزها حال خودم را عوض کنم. مثلاً لباس‌هایم سبز و صورتی بود و با خودم می‌گفتم: شبیه بستنی هندوانه‌ای شده‌ام! </p>
<p> مجبور شدم برای انجام آزمایش از بخش خارج شوم. همراه من می‌خواست من را با ویلچر ببرد که ، به‌طور اتفاقی با کودکی برخورد کردم که همراه پدر و مادرش برای بستری شدن آمده بود. در نگاهش ترس و استرس بود. من هم آن لحظه حال خوبی نداشتم و درد زیادی داشتم، اما به کودک لبخند زدم.</p>
<p> ترس از نگاهش ریخت و لبخند زد.</p>
<p>در بخش اطفال بیشتر دلم گرفت، برای بچه هایی که بیماری‌های سخت داشتند، برای قول‌های مادرها و پدرها که برای خوب شدن به بچه‌هایشان می‌دادند، برای گریه‌های آغشته به درد ، برای نگرانی‌ای که در چهره‌های پدر و مادرها بود و غصه خوردن‌هایشان.</p>
<p> یک‌باره دلم رفت به سمت میناب.</p>
<p>یاد ترکش‌های بزرگی افتادم که در مستندها نشان می‌دادند.</p>
<p>دلم برای دردی که بچه‌های میناب در آن لحظه‌ها کشیدند، عمیقاً سوخت.</p>
<p>گناه بچه های میناب چی بود ؟</p>
<p>مستندی دیدم پسربچه ای که در لحظه حمله برای نجات خواهرش باوجود سن خیلی کمش وارد محل حادثه می شود و صورت و دستش می سوزد ، دختربچه هایی که هنوز شوک جنگ زبانشان را بند آورد، خیلی از بچه ها از ترس قلبشان ایستاده بود و این خیلی تلخ بود</p>
<p> </p>
<p>#به_قلم_خودم </p>
<p>#رها_نویسی </p>
<p>#خاطره_گردی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/بستنی-هندوانه-ای">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1">
	<title>پایان خوب</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1</link>
	<dc:date>1405-06-31T10:58:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260922_105457_749.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;پایان خوب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایانش را خودم نوشته بودم، اما کسی در حاشیه‌ی آخرین صفحه نوشته بود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش پایانش را این‌طور تمام نمی‌کردی. کاش پایان قصه خوب تمام می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم: برای آدم قصه‌ی من، این اتفاق و این مسیر باعث تاثیرگذاری و رشد میشد، اگر اینجا طور دیگری تمام می‌شد، شاید مسیری را که برای رشد خودش لازم داشت، طی نمی‌کرد، به صلاح او بود که این مسیر را انتخاب کند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; در ذهن من، در قسمت بعدی قصه، همین نرسیدن به یک هدف در ذهن ها که در ظاهر باعث شکست و سرخوردگی آدم قصه من بود، باعث می‌شد او رشد کند. مسیر زندگی‌اش با همین نرسیدن، تغییرات زیادی می‌کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایان خوب فصل‌های زندگی ما هم همین است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خدا می‌گوییم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا، کاش این‌طور نمی‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد، در فصل های بعدی زندگی مون ، متوجه می‌شویم که حق با خدا بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; می‌فهمیم این بهترین پایانی بود که برای فصل قبل می‌توانست نوشته شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ‌وقت به حکمت خدا شک نکنیم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260922_105457_749.jpg" alt="" width="1254" height="1254" />پایان خوب</p>
<p>پایانش را خودم نوشته بودم، اما کسی در حاشیه‌ی آخرین صفحه نوشته بود:</p>
<p>کاش پایانش را این‌طور تمام نمی‌کردی. کاش پایان قصه خوب تمام می‌شد.</p>
<p> </p>
<p>به فکر فرو رفتم. با خودم گفتم: برای آدم قصه‌ی من، این اتفاق و این مسیر باعث تاثیرگذاری و رشد میشد، اگر اینجا طور دیگری تمام می‌شد، شاید مسیری را که برای رشد خودش لازم داشت، طی نمی‌کرد، به صلاح او بود که این مسیر را انتخاب کند </p>
<p> </p>
<p> در ذهن من، در قسمت بعدی قصه، همین نرسیدن به یک هدف در ذهن ها که در ظاهر باعث شکست و سرخوردگی آدم قصه من بود، باعث می‌شد او رشد کند. مسیر زندگی‌اش با همین نرسیدن، تغییرات زیادی می‌کرد.</p>
<p>پایان خوب فصل‌های زندگی ما هم همین است.</p>
<p>به خدا می‌گوییم:</p>
<p>خدایا، کاش این‌طور نمی‌شد.</p>
<p>بعد، در فصل های بعدی زندگی مون ، متوجه می‌شویم که حق با خدا بود.</p>
<p> </p>
<p> می‌فهمیم این بهترین پایانی بود که برای فصل قبل می‌توانست نوشته شود.</p>
<p>هیچ‌وقت به حکمت خدا شک نکنیم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/پایان-خوب-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه">
	<title>یک نامه</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه</link>
	<dc:date>1405-06-30T14:21:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873116/eee52566-5bde-4d9f-837b-d59e6b782a96.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1024&quot; height=&quot;1536&quot; /&gt;دوست داشتم برای شما نامه بنویسم و این حس قشنگ را با شما در میان بگذارم،دعوتتان کنم که به مراسم من بیایید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه فقط شما را از قاب تلویزیون دیده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنیده بودم که نامه‌ها را می‌خوانید و جواب می‌دهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خودم گفتم: فکرش را بکن،رهبر یک امت، جواب نامه‌ی یک آدم معمولی را بدهد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دل به دریا زدم و نامه را نوشتم و فرستادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم حتی اگر فقط گوشه‌ای از ذهنتان اسم من بماند و برایم دعای خیر کنید، برای من کافی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما جنگ شد و شما شهید شدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز زنگ خانه‌مان را زدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه‌ای برایم آورده بودند،چه‌قدر خوشحال شدم از اینکه نامه‌ام را خوانده بودید و چه‌قدر اشک ریختم از اینکه دیگر قرار نیست شما را ببینم حتی از پشت همان قاب شیشه‌ای تلویزیون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک نامه، برای من، دنیایی شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارزو میرزایی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#سوژه_هفتگی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1873116/eee52566-5bde-4d9f-837b-d59e6b782a96.png" alt="" width="1024" height="1536" />دوست داشتم برای شما نامه بنویسم و این حس قشنگ را با شما در میان بگذارم،دعوتتان کنم که به مراسم من بیایید.</p>
<p>همیشه فقط شما را از قاب تلویزیون دیده بودم.</p>
<p>شنیده بودم که نامه‌ها را می‌خوانید و جواب می‌دهید.</p>
<p>با خودم گفتم: فکرش را بکن،رهبر یک امت، جواب نامه‌ی یک آدم معمولی را بدهد</p>
<p>دل به دریا زدم و نامه را نوشتم و فرستادم.</p>
<p>گفتم حتی اگر فقط گوشه‌ای از ذهنتان اسم من بماند و برایم دعای خیر کنید، برای من کافی است.</p>
<p>اما جنگ شد و شما شهید شدید.</p>
<p>یک روز زنگ خانه‌مان را زدند.</p>
<p>نامه‌ای برایم آورده بودند،چه‌قدر خوشحال شدم از اینکه نامه‌ام را خوانده بودید و چه‌قدر اشک ریختم از اینکه دیگر قرار نیست شما را ببینم حتی از پشت همان قاب شیشه‌ای تلویزیون.</p>
<p>یک نامه، برای من، دنیایی شد.</p>
<p>ارزو میرزایی </p>
<p>#سوژه_هفتگی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/یک-نامه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه">
	<title>جواب یک نامه</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه</link>
	<dc:date>1405-06-30T14:19:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260921_112611_984.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;960&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;نامه‌ای برای شما نوشته بودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه‌ای که در آن نوشته بودم قرار است با مردی ازدواج کنم که الگوی زندگی‌اش، آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با همسرم که صحبت می‌کردم، می‌گفتم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«آیا حضرت آقا نامه‌مان را می‌خوانند؟ آیا می‌توانیم از دفترشان برای عقد وقت بگیریم؟»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما عقد ما هم‌زمان با اغتشاشات دی‌ماه شد و اینکه حضرت آقا خطبه عقدمان را بخوانند، برایم محال شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جواب نامه‌مان را ندادید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روز بعد، به زیارت خواهر امام رضا جانم رفتیم. آنجا بسیار دعا کردم. با خودم می‌گفتم: قطعا در دل پاک و بزرگتان برای ما دعای خیر کرده‌اید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصویر شما را وقتی از تلویزیون می‌دیدم،دعای هر تحویل سال جدیدمان،قنوت نمازتان،و آن همه دعای خیری که همیشه برای ملتتان می‌کردید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز اما زنگ خانه ما که به صدا درآمد،جواب نامه‌مان بود،پر از دعای خیر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما دلم خون شد و چشم‌هایم پر از اشک،نیستید، آقای من.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رهبر شهید من،می‌توانم سال‌ها از این لحظه خاطره بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بااقتدارترین و در عین حال، مظلوم‌ترین و ساده‌ترین رهبر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به قول سید عزیزمان، رهبر فرزانه‌مان، آقا سید مجتبی جانمان،مردی مشهور، اما ناشناخته بودید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من، طلبه کوچک شما، تمام تلاشم را برای این انقلاب می‌کنم، هرچه دارم فدای انقلاب و اسلام عزیزم می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به فدای دست‌های گره‌کرده شما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داغی که بر جان ما گذاشتید، همچون جد بزرگوار شما، تا ابد خون مسلمانان بیداردل را به جوش خواهد آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا جان در بدن داریم، برای حفظ انقلاب در میدان می‌مانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هر روز، تا زنده‌ام، تکرار می‌کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«اللهم لا نعلم منه إلا خیراً.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرزو میرزائی &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260921_112611_984.jpg" alt="" width="960" height="1280" />نامه‌ای برای شما نوشته بودم</p>
<p>نامه‌ای که در آن نوشته بودم قرار است با مردی ازدواج کنم که الگوی زندگی‌اش، آقا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است.</p>
<p>با همسرم که صحبت می‌کردم، می‌گفتم:</p>
<p>«آیا حضرت آقا نامه‌مان را می‌خوانند؟ آیا می‌توانیم از دفترشان برای عقد وقت بگیریم؟»</p>
<p>اما عقد ما هم‌زمان با اغتشاشات دی‌ماه شد و اینکه حضرت آقا خطبه عقدمان را بخوانند، برایم محال شد.</p>
<p>جواب نامه‌مان را ندادید</p>
<p>چند روز بعد، به زیارت خواهر امام رضا جانم رفتیم. آنجا بسیار دعا کردم. با خودم می‌گفتم: قطعا در دل پاک و بزرگتان برای ما دعای خیر کرده‌اید.</p>
<p>تصویر شما را وقتی از تلویزیون می‌دیدم،دعای هر تحویل سال جدیدمان،قنوت نمازتان،و آن همه دعای خیری که همیشه برای ملتتان می‌کردید</p>
<p>امروز اما زنگ خانه ما که به صدا درآمد،جواب نامه‌مان بود،پر از دعای خیر بود.</p>
<p>اما دلم خون شد و چشم‌هایم پر از اشک،نیستید، آقای من.</p>
<p>رهبر شهید من،می‌توانم سال‌ها از این لحظه خاطره بنویسم.</p>
<p>بااقتدارترین و در عین حال، مظلوم‌ترین و ساده‌ترین رهبر.</p>
<p>به قول سید عزیزمان، رهبر فرزانه‌مان، آقا سید مجتبی جانمان،مردی مشهور، اما ناشناخته بودید.</p>
<p>من، طلبه کوچک شما، تمام تلاشم را برای این انقلاب می‌کنم، هرچه دارم فدای انقلاب و اسلام عزیزم می‌کنم.</p>
<p>به فدای دست‌های گره‌کرده شما</p>
<p>داغی که بر جان ما گذاشتید، همچون جد بزرگوار شما، تا ابد خون مسلمانان بیداردل را به جوش خواهد آورد.</p>
<p>تا جان در بدن داریم، برای حفظ انقلاب در میدان می‌مانیم.</p>
<p>و هر روز، تا زنده‌ام، تکرار می‌کنم:</p>
<p>«اللهم لا نعلم منه إلا خیراً.»</p>
<p>آرزو میرزائی </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/جواب-یک-نامه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق">
	<title>فلسفه عشق</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق</link>
	<dc:date>1405-06-29T15:00:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260920_131002_135.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1655&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلسفه عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هروقت صدایتان را می‌شنوم، بغض درونم می‌شکند و اشک‌هایم برای مظلومیت شما بر گونه‌هایم جاری می‌شود. من تا جان در بدن دارم، برای نسل‌های بعد، قصه مردی را روایت می‌کنم که با قصه‌های پیامبران بزرگ شد، مردی که از جنگیدن نمی‌ترسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما جنگیدن را از کسی آموختیم که با مشت‌های گره کرده بر مستکبران به خواب می‌رفت و این‌گونه رسالت خود را به زیبایی به سرانجام رساند. مردی که دست نوازش بر سر یتیمان می‌کشید و همان دست، گلوی شرک و استکبار و کفر را محکم می‌فشرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رهبرم علی گونه زیست و درست مانند جد بزرگوارش اباعبدالله به جهاد در راه خدا برخاست.  او فلسفه عشق را چه زیبا آموخته بود با «اَللّهُمَّ ارزُقنی حُبَّکَ وَ حُبَّ مَن یُحِبُّکَ وَ حُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یوصِلُنی إلی قُربِک.وَ صَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین» آرام بخواب عزیزدل ایرانمان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;آرزو میرزائی &lt;br /&gt;#رهانویسی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260920_131002_135.jpg" alt="" width="1655" height="1280" /></p>
<p>فلسفه عشق</p>
<p>هروقت صدایتان را می‌شنوم، بغض درونم می‌شکند و اشک‌هایم برای مظلومیت شما بر گونه‌هایم جاری می‌شود. من تا جان در بدن دارم، برای نسل‌های بعد، قصه مردی را روایت می‌کنم که با قصه‌های پیامبران بزرگ شد، مردی که از جنگیدن نمی‌ترسید.</p>
<p>ما جنگیدن را از کسی آموختیم که با مشت‌های گره کرده بر مستکبران به خواب می‌رفت و این‌گونه رسالت خود را به زیبایی به سرانجام رساند. مردی که دست نوازش بر سر یتیمان می‌کشید و همان دست، گلوی شرک و استکبار و کفر را محکم می‌فشرد.</p>
<p>رهبرم علی گونه زیست و درست مانند جد بزرگوارش اباعبدالله به جهاد در راه خدا برخاست.  او فلسفه عشق را چه زیبا آموخته بود با «اَللّهُمَّ ارزُقنی حُبَّکَ وَ حُبَّ مَن یُحِبُّکَ وَ حُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یوصِلُنی إلی قُربِک.وَ صَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرین» آرام بخواب عزیزدل ایرانمان.</p>
<p><br />آرزو میرزائی <br />#رهانویسی <br /><br /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/فلسفه-عشق">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری">
	<title>عکس پدر و پسری</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری</link>
	<dc:date>1405-06-25T09:22:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260915_213245_218-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصویرها، از سایه‌ای محو و سیاه‌وسفید تا تصویری تمام‌رنگی، پشت سر هم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&amp;#8230;&lt;br /&gt;بوسه‌ای پر از عشق پدر بر گونه‌های پسر.&lt;br /&gt;در چشم‌های معصوم‌کودک ، آرامش موج می‌زد.&lt;br /&gt;تبسمی از جنس رضایت و افتخار برلبانش نقش بسته .&lt;br /&gt;در کنار پدر و همرزمان او، با افتخار ایستاده .&lt;br /&gt;عکس یادگاری پدر و پسری گرفته شد&lt;br /&gt;عکسی که در تاریخ به یادگار ماند، از پدری‌ که قهرمان یک ملت بیدار است و پسری که ادامه‌دهنده راه پدر و پرچم دار حضرت بقیه الله .&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/img_20260915_213245_218-1.jpg" alt="" width="640" height="640" /></p>
<p>تصویرها، از سایه‌ای محو و سیاه‌وسفید تا تصویری تمام‌رنگی، پشت سر هم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&#8230;<br />بوسه‌ای پر از عشق پدر بر گونه‌های پسر.<br />در چشم‌های معصوم‌کودک ، آرامش موج می‌زد.<br />تبسمی از جنس رضایت و افتخار برلبانش نقش بسته .<br />در کنار پدر و همرزمان او، با افتخار ایستاده .<br />عکس یادگاری پدر و پسری گرفته شد<br />عکسی که در تاریخ به یادگار ماند، از پدری‌ که قهرمان یک ملت بیدار است و پسری که ادامه‌دهنده راه پدر و پرچم دار حضرت بقیه الله .</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/عکس-پدر-و-پسری">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قوس-الله">
	<title>قوس الله</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قوس-الله</link>
	<dc:date>1405-06-25T09:20:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1872396/063860b1-789e-4588-b912-5e967d51c86a.png&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1214&quot; height=&quot;1295&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین بار که رنگین‌کمان دیدم، آن‌قدر محو زیبایی‌اش شده بودم که چشم از آن نمی‌توانستم بردارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رنگین‌کمان یکی از قشنگ‌ترین چیزهایی است که در دنیا دیده‌ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روح معصوم کودکانه ما که می‌تواند زیبایی مخلوقات را ببیند و لذت ببرد شاید بدون هیچ ذوقی عادی از کنارش بگذریم و نتوانیم اشتیاق جمله مادر ببین رنگین کمان را درک کنیم&lt;br /&gt;شاید الان خیلی عادی از کنارش بگذریم و دیگر ذوقی برایش نداشته باشیم و ذوق این جمله را درک کنیم &lt;br /&gt;«مادر، ببین، رنگین‌کمان!»&lt;br /&gt;شاید حتی مسخره هم بشویم:&lt;br /&gt;«آدم رنگین‌کمان ندیده.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی از نعمت‌های زندگی ما هم مثل همین رنگین‌کمان، به چشممان نمی‌آید.&lt;br /&gt;چند روز پیش، داشتم کتاب «قصص‌الانبیا» را می‌خواندم.&lt;br /&gt;نوشته شده بود: رنگین‌کمان، «قوس‌الله» است&lt;br /&gt;در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که این کمان پس از غرق‌شدن قوم حضرت نوح(ع) در آسمان ظاهر شد و نشانه‌ای از امان برای کسانی بود که پس از آن باقی ماندند.&lt;br /&gt;این رنگین‌کمان، نشانه‌ای از رحمت و امان الهی بود نشانه‌ای از اینکه خداوند پس از آن عذاب، مردم را به چنین عذابی گرفتار نخواهد کرد.&lt;br /&gt;حکایت رنگین کمان برایم جالب بود ،پدیده ای جدا از زیبا بودنش امان نامه ای برای انسان از سوی خالقی مهربان است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قوس-الله&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1872396/063860b1-789e-4588-b912-5e967d51c86a.png" alt="" width="1214" height="1295" /></p>
<p>اولین بار که رنگین‌کمان دیدم، آن‌قدر محو زیبایی‌اش شده بودم که چشم از آن نمی‌توانستم بردارم.</p>
<p>رنگین‌کمان یکی از قشنگ‌ترین چیزهایی است که در دنیا دیده‌ام.</p>
<p>روح معصوم کودکانه ما که می‌تواند زیبایی مخلوقات را ببیند و لذت ببرد شاید بدون هیچ ذوقی عادی از کنارش بگذریم و نتوانیم اشتیاق جمله مادر ببین رنگین کمان را درک کنیم<br />شاید الان خیلی عادی از کنارش بگذریم و دیگر ذوقی برایش نداشته باشیم و ذوق این جمله را درک کنیم <br />«مادر، ببین، رنگین‌کمان!»<br />شاید حتی مسخره هم بشویم:<br />«آدم رنگین‌کمان ندیده.»</p>
<p>خیلی از نعمت‌های زندگی ما هم مثل همین رنگین‌کمان، به چشممان نمی‌آید.<br />چند روز پیش، داشتم کتاب «قصص‌الانبیا» را می‌خواندم.<br />نوشته شده بود: رنگین‌کمان، «قوس‌الله» است<br />در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که این کمان پس از غرق‌شدن قوم حضرت نوح(ع) در آسمان ظاهر شد و نشانه‌ای از امان برای کسانی بود که پس از آن باقی ماندند.<br />این رنگین‌کمان، نشانه‌ای از رحمت و امان الهی بود نشانه‌ای از اینکه خداوند پس از آن عذاب، مردم را به چنین عذابی گرفتار نخواهد کرد.<br />حکایت رنگین کمان برایم جالب بود ،پدیده ای جدا از زیبا بودنش امان نامه ای برای انسان از سوی خالقی مهربان است</p>
<p><span style="font-size: 12pt;"> </span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/قوس-الله">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تار-موی-سپید">
	<title>تار موی سپید</title>
	<link>https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تار-موی-سپید</link>
	<dc:date>1405-06-25T09:17:00Z</dc:date>	<dc:creator>آرزو میرزائی</dc:creator>
	<dc:subject>بدون موضوع</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1872395/img_20260916_073541_712.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1254&quot; height=&quot;1254&quot; /&gt;اصلا معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی باید کسی نباشد تا تازه بفهمیم چقدر دوستش داشته‌ایم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا بفهمیم پشت آن همه فداکاری و زحمت او، چه اندازه عشق پنهان بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب‌بیداری‌های مادرمان وقتی بیمار می‌شدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غذاهای لذیذی که با عشق برایمان آماده می‌کرد و ما بی‌توجه به ذوق و عشق در پخت غذا می‌خوردیم و می‌گذشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عرق پیشانی پدرمان که برای به دست آوردن روزی حلال می‌ریخت،خستگی‌هایش را پشت در خانه می‌گذاشت و با لبخند وارد می‌شد،و نان داغی که هر صبح برایمان می‌گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه این‌ها آن‌قدر در زندگی‌مان تکرار می‌شوند که کم‌کم عادی به نظر می‌رسند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن‌قدر غرق روزمرگی می‌شویم که سفیدی موهایشان را نمی‌بینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا شاید می‌بینیم، اما نمی‌خواهیم باور کنیم که هر تار سفید، بخشی از سال‌هایی هست که برای ما بزرگتر شدن ما میگذرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن‌ها با هر موفقیت ما از ته دل خوشحال میشوند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و با هر شکستمان، غمگین‌تر از خودمان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما اما گاهی آن‌قدر دیر قدرشان را می‌دانیم که دیگر فرصتی برای جبران باقی نمیماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اگر هم فرصتی داشته باشیم مگر میتوانیم ذره ای از محبت و عشق شان را جبران کنیم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی ناگهان می‌روند و ما می‌مانیم،با آغوش‌هایی که دیگر سهمی از آن‌ها نداریم،با دوستت‌دارم‌هایی که نگفتیم، با تشکرهایی که به زبان نیاوردیم و با حرف‌هایی که برای همیشه در دل‌مان می‌مانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش تا وقتی هستند، دوستشان داشته باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش محبتشان را به فردای نامعلوم موکول نکنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش نان داغی را که هر صبح برایمان می‌گیرند،لبخندی را که خستگی‌شان را پنهان می‌کند و دستی را که سال‌ها برای آسودگی ما زحمت کشیده است،عادی ندانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی آدم‌ها را باید پیش از آن‌که به قاب عکس تبدیل شوند،دید،بوسید،در آغوش گرفت و دوست داشت.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تار-موی-سپید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p> </p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/talabemathematic/quick-uploads/p1872395/img_20260916_073541_712.jpg" alt="" width="1254" height="1254" />اصلا معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟</p>
<p>گاهی باید کسی نباشد تا تازه بفهمیم چقدر دوستش داشته‌ایم</p>
<p>تا بفهمیم پشت آن همه فداکاری و زحمت او، چه اندازه عشق پنهان بوده است.</p>
<p> </p>
<p>شب‌بیداری‌های مادرمان وقتی بیمار می‌شدیم .</p>
<p>غذاهای لذیذی که با عشق برایمان آماده می‌کرد و ما بی‌توجه به ذوق و عشق در پخت غذا می‌خوردیم و می‌گذشتیم.</p>
<p>عرق پیشانی پدرمان که برای به دست آوردن روزی حلال می‌ریخت،خستگی‌هایش را پشت در خانه می‌گذاشت و با لبخند وارد می‌شد،و نان داغی که هر صبح برایمان می‌گرفت.</p>
<p>همه این‌ها آن‌قدر در زندگی‌مان تکرار می‌شوند که کم‌کم عادی به نظر می‌رسند.</p>
<p>آن‌قدر غرق روزمرگی می‌شویم که سفیدی موهایشان را نمی‌بینیم.</p>
<p>یا شاید می‌بینیم، اما نمی‌خواهیم باور کنیم که هر تار سفید، بخشی از سال‌هایی هست که برای ما بزرگتر شدن ما میگذرد.</p>
<p> </p>
<p>آن‌ها با هر موفقیت ما از ته دل خوشحال میشوند</p>
<p>و با هر شکستمان، غمگین‌تر از خودمان.</p>
<p>ما اما گاهی آن‌قدر دیر قدرشان را می‌دانیم که دیگر فرصتی برای جبران باقی نمیماند.</p>
<p>یا اگر هم فرصتی داشته باشیم مگر میتوانیم ذره ای از محبت و عشق شان را جبران کنیم ؟</p>
<p>گاهی ناگهان می‌روند و ما می‌مانیم،با آغوش‌هایی که دیگر سهمی از آن‌ها نداریم،با دوستت‌دارم‌هایی که نگفتیم، با تشکرهایی که به زبان نیاوردیم و با حرف‌هایی که برای همیشه در دل‌مان می‌مانند.</p>
<p> </p>
<p>کاش تا وقتی هستند، دوستشان داشته باشیم.</p>
<p>کاش محبتشان را به فردای نامعلوم موکول نکنیم.</p>
<p>کاش نان داغی را که هر صبح برایمان می‌گیرند،لبخندی را که خستگی‌شان را پنهان می‌کند و دستی را که سال‌ها برای آسودگی ما زحمت کشیده است،عادی ندانیم.</p>
<p>بعضی آدم‌ها را باید پیش از آن‌که به قاب عکس تبدیل شوند،دید،بوسید،در آغوش گرفت و دوست داشت.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://talabemathematic.kowsarblog.ir/تار-موی-سپید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
