
تسبیحی از جنس امید
امروز درس اخلاق بندگی داشتیم.
وقتی برای نماز جماعت رفتیم، حال خوبی نداشتم و درد داشتم.
بعد از تمام شدن نماز، استاد تسبیحی را نشان ما دادند. پرسیدند: فکر میکنید این تسبیح از چه چیزی ساخته شده؟
همه ما با تعجب و کنجکاوی به تسبیح نگاه کردیم. استاد، با همان لبخند و آرامش همیشگیاش، گفت:
یکی از خانمهای زندانی، این تسبیح را با هستههای زیتون درست کرده است.
درس امروز اخلاق دربارهی دعا بود، دربارهی اینکه خیلی از ما وقتی به مشکلی برمیخوریم و همهی درها را بسته میبینیم، تازه یادمان میافتد که خدایی داریم. تازه سجادهای پهن میکنیم، اشک میریزیم، از دردهایمان میگوییم و گاهی گله میکنیم که چرا من؟ چرا باید این اتفاق برای من بیفتد؟
واقعا نمازهایی که در اوج درد و گرفتاری میخوانیم و با تمام وجود خدا را صدا میزنیم، چقدر برایمان زیبا هستند
چرا همیشه اینطور نیستیم؟ چرا در لحظههای آرام زندگیمان هم با همان عجز و نیاز، خدا را صدا نمیزنیم؟
برای من، آن تسبیح فقط یک تسبیح نبود، نمادی بود از زنی که حتی از هستههای زیتون هم وسیلهای برای مناجات با خدا ساخته بود. شاید در آن روزهای سخت، تسبیحش راهی بود برای حرف زدن با خدایی که تنها امید زندگیاش بود.
با خودم فکر کردم: زنی در میان محدودیتها، از چیزی بهظاهر بیارزش، وسیلهای برای صدا زدن خدا ساخته است، برای من یادآور این بود که وقتی دستمان از همهجا کوتاه است، هنوز میتوانیم دست نیاز به سوی خدا دراز کنیم.
اما سوالی را که در دلم زنده کرد، آیا من هم در تمام لحظههای زندگیام، خدا را تنها امید خودم میدانم؟
آیا آنقدر که در سختیها به خدا پناه میبرم، در آرامش هم به یادش هستم؟
شاید آن تسبیح ساده، قرار نبود فقط وسیلهای برای ذکر گفتن باشد، شاید قرار بود آینهای باشد تا خودم را در آن ببینم و از خودم بپرسم:
اگر روزی همهی تکیهگاههایم را از دست بدهم، آیا خدا برایم کافی است؟



امروز روز عجیبی برای من بود. میپرسید چرا؟
دختر هندوانه ای
آخرین نظرات