اصلا معلوم هست ما آدمها داریم چه بلایی سر خودمان میآوریم؟
گاهی باید کسی نباشد تا تازه بفهمیم چقدر دوستش داشتهایم
تا بفهمیم پشت آن همه فداکاری و زحمت او، چه اندازه عشق پنهان بوده است.
شببیداریهای مادرمان وقتی بیمار میشدیم .
غذاهای لذیذی که با عشق برایمان آماده میکرد و ما بیتوجه به ذوق و عشق در پخت غذا میخوردیم و میگذشتیم.
عرق پیشانی پدرمان که برای به دست آوردن روزی حلال میریخت،خستگیهایش را پشت در خانه میگذاشت و با لبخند وارد میشد،و نان داغی که هر صبح برایمان میگرفت.
همه اینها آنقدر در زندگیمان تکرار میشوند که کمکم عادی به نظر میرسند.
آنقدر غرق روزمرگی میشویم که سفیدی موهایشان را نمیبینیم.
یا شاید میبینیم، اما نمیخواهیم باور کنیم که هر تار سفید، بخشی از سالهایی هست که برای ما بزرگتر شدن ما میگذرد.
آنها با هر موفقیت ما از ته دل خوشحال میشوند
و با هر شکستمان، غمگینتر از خودمان.
ما اما گاهی آنقدر دیر قدرشان را میدانیم که دیگر فرصتی برای جبران باقی نمیماند.
یا اگر هم فرصتی داشته باشیم مگر میتوانیم ذره ای از محبت و عشق شان را جبران کنیم ؟
گاهی ناگهان میروند و ما میمانیم،با آغوشهایی که دیگر سهمی از آنها نداریم،با دوستتدارمهایی که نگفتیم، با تشکرهایی که به زبان نیاوردیم و با حرفهایی که برای همیشه در دلمان میمانند.
کاش تا وقتی هستند، دوستشان داشته باشیم.
کاش محبتشان را به فردای نامعلوم موکول نکنیم.
کاش نان داغی را که هر صبح برایمان میگیرند،لبخندی را که خستگیشان را پنهان میکند و دستی را که سالها برای آسودگی ما زحمت کشیده است،عادی ندانیم.
بعضی آدمها را باید پیش از آنکه به قاب عکس تبدیل شوند،دید،بوسید،در آغوش گرفت و دوست داشت.
فرم در حال بارگذاری ...

آخرین نظرات