توسط آرزو میرزائی در بدون موضوع
مادر آرام بود با لبخند و آرامش ، قاب عکسی در دست داشت از شهید بزرگوارش که حرف میزد اشک در چشمانش حلقه میزد با خود میگفتم مادرجان عجب صبری دارد پسری با حیا داشت طوری که حتی بعد از سنی که مکلف شد دیگر نگذاشته بود مادر در آغوش بگیرد و فقط اجازه بوسه ای بر… بیشتر »
