مادر آرام بود
با لبخند و آرامش ، قاب عکسی در دست داشت
از شهید بزرگوارش که حرف میزد اشک در چشمانش حلقه میزد
با خود میگفتم مادرجان عجب صبری دارد
پسری با حیا داشت طوری که حتی بعد از سنی که مکلف شد دیگر نگذاشته بود مادر در آغوش بگیرد و فقط اجازه بوسه ای بر پیشانی را داده بود
مادر عجیب دلتنگ بود
مادر از دغدغه شهید برای کسب رزق حلال میگفت
از دغدغه خواندن نماز به وقتش
از خواندن زیارت عاشورا
از خواندن قرآن اش
رفتن به مسجدهایش
گریه ها در نمازهایش
از دردهایی که پسرش در بستر ، زمانی که مجروح بود میگفت پسرم با وجود درد هایش به مادر لبخند میزد میگفت خوبم مادرجان
از آرزوی شهادت پسرش در نه سالگی میگفت
ما کجا و شهیدان کجا؟
معجزه اسلام این است، تربیت شهیدان و اسطوره هایی مانند وحید
پرسیدند: مادر برای تربیت وحیدت چه کردی؟
مادر جواب داد :
پدرش بنا بود و حلال نان می آورد
من هم احکام اسلام را رعایت میکردم
جواب ساده بود اسلام مکتبی که میسازد قهرمان هایی مانند وحید
مادر میگفت پسرم و همرزمانش زنده اند
حس میکردم وحید مادرش را تماشا میکرد
هم مادر به پسر
هم پسر به مادر
افتخار میکند
زینب های زمان مان را که میبینم دلم بیشتر برای زینب عاشورا میسوزد و گر میگیرد
به قربان دل سوخته ات زهرا جان
به قربان مظلومیت شما زهرا جان
توفیق خدمت در راه اسلام را به من و هم طلبه هایم عطا بفرما
آقا وحید مادر تعریف شما را خیلی کردند
ما را دعا کنید تا لیاقت داشته باشیم مثل شما و همرزمانتان در راه اسلام جهاد کنیم
مادر از روزی میگفت که وحیدش را برای بار آخر میدید
به قربان تن بی سرت
به قربان تن زخمی و پاره پاره ات
عاشورا را دیدم در اشک ها و بی قراری های مادر
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً
ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ
وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
روضه های مادر قلبم را به آتش کشید و یادم آمد گریه های حضرت زهرا س را بر سر پیکر پسرش در صحرای کربلا
فرم در حال بارگذاری ...
