
از دور مادر را میدید که قربان صدقهشان میرفت. کودکان بازیگوش در وسط حیاط میرقصیدند و شیرینی میخوردند. دختر بچهها با لباسهای سفید، درست شبیه فرشتههای کوچک، به دور او میچرخیدند و لبخند میزدند. پدربزرگ و مادربزرگ را میدید که اسپند دود میکردند و قربان صدقهشان میرفتند. همه برایشان از ته دل آرزوی خوشبختی میکردند.
دیگرخیالش آسوده شده بود. به آسمان نگاه میکرد، انگار ماه هم به او تبریک میگفت. لباسش آنقدر زیبا بود که حتی ستارههای آسمان او را برای انتخاب لباس تحسین میکردند. نگاهش را به لباس زیبایش دوخت. لبخندی زد. حتی قلبش هم برای شروع قصه عشق شان خوشحال بود.
ناگهان توجهاش به سمت نوری رفت که با نور آرام ستارهها فرق میکرد. در نور تنها خشم و کینه بود و ظلمت مطلق. ترسی به جانش افتاد. دستهای داماد را محکمتر گرفت. کمکم صدای مهیب نور بیشتر شد و صدای هلهله و آواز نوازندگان محلی، جایش را به جیغ و گریه و صدای ذکر یا زهرا سلاماللهعلیها داد.
دردی درونش حس کرد و بعد تاریکی مطلق. با ترس چشمهایش را باز کرد. چیزی جز خاک و دود و ویرانه نمیدید. لباس زیبایش غرق خون معشوق شده بود. اما قصه عشق آنها که هنوز شروع نشده بود که بخواهد به همین زودی به پایان برسد. اشک امانش نداد. با فریاد، داماد غرق در خون را صدا میزد.
اینجا سیریک. شهری که برای قصه عشق عروس جنوبیاش خون گریه میکند. اینجا سیریک، شهری که در آن قصه عشقی، ناتمام و اشک معشوق و گریههای عروسش در سوگ یار روایتی میشود که تا تا خون در رگهای مردم جاری است، نسل به نسل نقل خواهد شد؛ تا نسلهای بعدی بدانند دشمن، شادی تازهعروسی را به عزا تبدیل کرد و قصه ناتماممانده عروس، دار مجازات متجاوزان ایرانمان میشود.
#آرزو_میرزائی
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
فرم در حال بارگذاری ...
